تاريخ : پنجشنبه 26 تير 1393 | 7:42 | نویسنده : نــــــــادر
حكايت اذيت شدن سعيد و همسرش فاطمه توسط عمر، و قصّه اسلام آوردن عمر به فضل دعاى رسول خداص برايش بخارى (545/1) از قيس روايت نموده، كه گفت: از سعيدبن زيد بن عمرو بن نفيل uf074 در مسجد كوفه شنيدم كه مى گفت: به خدا سوگند، خود را چنان ديدم كه، عمر به خاطر اسلام مرا بسته بود... و حديث را متذكر گرديده. و در روايت ديگرى نزد وى (546/1) از او آمده كه: اگر مرا مى ديدى، عمر كه خود اسلام نياورده بود، من و خواهرش را به خاطر اسلام بسته بود. و ابن سعد (191/3) از انس uf074 روايت نموده، كه گفت: عمر uf074 در حالى كه شمشيرش را بر گردن آويخته بود، بيرون رفت، در اين اثنا مردى از بنى زهره با وى برخورده پرسيد: اى عمر كجا مى روى؟ پاسخ داد: مى خواهم محمّد را بكشم. آن مرد گفت: اگر محمّد را بكشى از بنى هاشم و بنى زهره چگونه در امان مى مانى؟ مى گويد: عمر به او گفت: گمان ميكنم تو هم بى دين شده اى، و دينت را كه بر آن قرار داشتى، گذاشته اى؟! (آن مرد) گفت: آيا تو را به چيزى شگفت انگيزتر از اين دلالت نكنم؟ پرسيد: آن چيست؟ گفت: خواهر و شوهر خواهرت هر دو بى دين شده اند، و دينت را كه بر آن هستى ترك نموده اند. مى گويد: آن گاه عمر خشمناك و تهديد كنان حركت نمود و نزد آن دو آمد، و مردى از مهاجرين كه به او خباب گفته مى شد نردشان تشريف داشت، (راوى) مى گويد: هنگامى كه خباب حركت كرد و صداى عمر را شنيد در خانه پنهان گرديد، عمر نزد آن دو داخل شده گفت: اين صداى آهسته و پنهانى را كه نزدتان شنيدم چيست؟ (راوى) گويد: آنها (سوره) «طه» را مى خواندند، پاسخ دادند: فقط سخنى بود كه در ميان خود روى آن صحبت مى كرديم، ديگر هيچ چيزى نبود، گفت: شايد شما بى دين شده باشيد، (راوى) مى گويد: شوهر خواهرش به وى گفت: اى عمر، چه فكر مى كنى اگر حق در غير دين تو باشد؟ عمر به جان دامادشان افتاد و او را به شدّت بر زمين انداخته، لگدمال نمود، خواهرش آمد و عمر را از شوهرش دور نمود، ولى عمر با دست خود سيلى محكمى بر روى وى نواخت كه رويش را خون نمود. خواهرش - در حالى كه خشمگين بود - گفت: اى عمر، بدون ترديد حق در غير دين توست!! (اشهد ان لااله الااللَّه و اشهد ان محمداً رسول اللَّه)، «گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست، و گواهى مى دهم كه محمّد رسول خداست». هنگامى كه عمر نااميد گرديد گفت: اين كتابى را كه نزدتان است به من بدهيد تا آن را بخوانم. (راوى) مى گويد: - عمر مى توانست بخواند - ، خواهرش گفت: تو پليد هستى و آن را فقط پاكان لمس مى كنند، برخيز غسل كن و يا وضو بگير. مى گويد: آن گاه عمر برخاسته، وضو گرفت بعد از آن كتاب را برداشت و خواند: «طه» تا اين كه به اين قول خداوند رسيد: (إننى أنا اللَّه لا إله إلا أنا فاعبدنى و أقم الصلاه لذكرى). (طه: 14). ترجمه: «من اللَّه هستم، معبودى جز من نيست، مرا پرستش كن و نماز را براى ياد من به پادار». (راوى) مى گويد: عمر گفت: مرا نزد محمّد رهنمايى كنيد. هنگامى كه خباب قول عمر را شنيد از خانه بيرون رفت و گفت: اى عمر بشارت باد به تو، من اميدوارم كه دعاى رسول خدا ص در شب پنجشنبه برايت مورد قبول واقع شده باشد (كه فرمود): «بار خدايا، اسلام را با عمربن الخطاب و يا با عمروبن هشام عزّت بخش». (راوى) مى افزايد: رسول خدا ص در همان منزلى بود، كه در دامن صفا موقعيت داشت، عمر حركت نمود تا اين كه به همان منزل رسيد. (راوى) مى گويد: و در دروازه حمزه، طلحه و عدّه اى از اصحاب رسول خداص قرار داشتند. هنگامى كه حمزه ترس قوم را از عمر ملاحظه نمود، گفت: آرى، اين عمر است، اگر خداوند به عمر اراده خيرى نموده باشد، اسلام مى آورد و از پيامبر ص پيروى مى نمايد، و اگر غير آن را اراده داشته باشد، قتل وى براى ما آسان مى باشد. (راوى) مى گويد: در اين اثنا رسول خدا ص تشريف داشت و برايش وحى نازل مى گرديد. مى افزايد: رسول خدا ص نزد عمر آمد، و گريبان و بندهاى شمشيرش را گرفته گفت: «اى عمر، تا اين كه خداوند برايت ذلت و عذاب، چنانكه بر وليد بن مغيره نازل فرمود، نازل نكند، باز نمى ايستى؟ بار خدايا، اين عمربن الخطاب است، خداوندا، دين را به عمربن الخطاب عزّت بخش». (راوى) مى گويد: عمر گفت: شهادت مى دهم كه رسول خدا هستى، وى اسلام آورده گفت: اى رسول خدا خارج شو. اين چنين در العينى (68/8) آمده.و اين را ابن اسحاق به اين سياق به شكل درازتر، چنان كه در البدايه (81/3) آمده، روايت كرده است. و نزد طبرانى از ثوبان uf074 روايت است كه گفت: رسول خدا ص فرمود: «بار خدايا، اسلام را به عمربن الخطاب عزّت بخش»، و وى خواهرش را در اوّل شب كه اين (سوره) را مى خواند: (إقرأ باسم ربك الذى خلق) زده بود. حتى گمان كرد وى را كشته است، بعد از آن در وقت سحر برخاست و صداى وى را شنيد كه مى خواند: (اقرأ باسم ربك الذى خلق)، گفت: به خدا سوگند، نه اين شعر است و نه هم كلام خفى غيرمفهوم خودش. آن گاه به راه افتاد و نزد رسول خدا ص آمد، و بلال را بر دروازه يافت، و دروازه را به شدّت تكان داد، بلال پرسيد: كيست؟ پاسخ داد: عمربن الخطاب. بلال گفت: (صبر كن) تا از پيامبر خدا ص برايت اجازه بگيرم. بلال عرض كرد: اى رسول خدا، عمر بر دروازه است. رسول خدا ص فرمود: «اگر خداوند به عمر اراده خير نمايد او را به دين داخل مى نمايد»، و به بلال گفت: باز كن، و پيامبر خدا ص از بازوان وى گرفته تكان داده گفت: «چه مى خواهى؟ و براى چه آمده اى؟» عمر به او گفت: آنچه را به سوى آن دعوت مى كنى، برايم عرضه كن. پيامبر ص فرمود: «گواهى بده كه معبودى جز خداى واحد و لا شريك نيست، و محمّد بنده و پيامبر اوست». عمر uf074 در همانجا به اسلام مشرّف گرديده گفت: خارج شو. هيثمى (62/9) مى گويد: در اين روايت يزيدبن ربيعه آمده و او متروك مى باشد، و ابن عدى مى گويد: گمان مى كنم بر وى باكى نيست، و بقيه رجال وى ثقه اند. و بزار از اسلم مولاى عمر(رضى اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب فرمود: آيا دوست داريد كه آغاز اسلام آوردنم را براى تان بيان كنم؟ گفتيم: بلى. فرمود: من از شديدترين مردم بر رسول خدا ص بودم. در حالى كه در يك روز بسيار گرم و سوزان در يكى راه هاى مكّه بودم، مردى از قريش مرا ديد و گفت: اى ابن الخطاب كجا مى روى؟ گفتم: اين مرد را مى خواهم. گفت: اى ابن الخطاب، اين امر در منزلت داخل شده است، و تو اين حرف را مى گويى؟! گفتم: چگونه؟ گفت: خواهرت نزد وى رفته است. عمر مى گويد: خشمناك برگشتم، و دروازه را بر وى كوبيدم - رسول خدا ص را عادت بر آن بود كه چون كسى اسلام مى آورد و چيزى نمى داشت، دو تن و يا يك تن آنان را به كسى ضميمه مى ساخت كه مخارج آنها را به عهده گيرد - ، مى افزايد: او دو تن از اصحاب خود را به شوهر خواهرم سپرده بود. مى گويد: دق الباب كردم. به من گفته شد: كيست! پاسخ دادم: عمربن الخطاب - و آنها در آن وقت كتابى را كه در دست هاى خود داشتند مى خواندند - ، هنگامى كه صداى مرا شنيدند، برخاستند، و در جايى پنهان شدند و كتاب را گذاشتند. وقتى كه خواهرم دروازه را برايم باز كرد گفتم: اى دشمن جان خود، بى دين شده اى؟! مى گويد: و چيزى را برداشتم تا بر سرش بزنم، آن زن گريست و گفت: اى ابن الخطاب آنچه مى خواهى انجام بدهى، انجام بده من اسلام آورده ام. آن گاه رفت و بر تخت نشست، و صحيفه اى را ديدم كه در وسط دروازه قرار داشت، پرسيدم اين صحيفه در اينجا چيست؟ به من گفت: اى ابن الخطاب ما را بگذار، چون تو غسل نمى كنى و خود را پاك نمى سازى، و اين را فقط پاكان لمس مى كنند، من تا آن وقت بر اين گفته ام اصرار نمودم كه آن را به من داد... و حديث را به طول آن در اسلام آوردن عمر uf074 و آنچه در ما بعد آن برايش اتّفاق افتاد متذكر شده. هيثمى (64/9) مى گويد: در اين اسامه بن زيد بن اسلم آمده و ضعيف مى باشد.

امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : | بازدید : 581
برچسب ها :