تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | 14:11 | نویسنده : نــــــــادر

براساس سرگذشت:
رحمه برنومو - اندونزي

اشاره:

او از پدري هلندي ومادري اندونزي متولد شده است. او اهل جزيره (امبون) در شرقي ترين مجمع الجزاير اندونزي است. اجداد اوهمگي مسيحي بوده اند و اين دين به طور موروثي به او رسيده است. پدربزرگش کشيش پروتستان و پدرش نيز کشيش مذهب (بانتي کوستا) بوده است. مادرش نيز به عنوان معلم انجيل زنان به تدريس انجيل مي پرداخته است. اما خودش يک کشيش ومبشر مسيحي در کليساي (بيتل انجيل سنوا) بوده است.....

 "هرگز به فکرم خطور نمي کرد روزي مسلمان شوم؛ ازوقتي کودکي بيش نبودم زير دست پدرم تربيت شده ام. يادم مي آيد پدرم هميشه به من مي گفت: "محمد [صلي الله عليه و سلم] انساني بيسواد و بدوي بوده است که هيچ علم ودرايتي نداشته است! "اين از آموزه هاي پدرم بود. البته بدتر از آن هم شنيده ام. مثلا ً در کتاب دکتر ريکولدي فرانسوي خوانده ام که مي گويد: "محمد [صلي الله عليه و سلم] دجالي بوده است که جايش در درک نهم از درکات جهنم مي باشد. "اين نمونه هايي از افتراهايي است که براي مشوش ساختن شخصيت رسول الله صلي الله عليه وسلم شنيده وخوانده ام؛ به خاطر همين مسائل هرگز دوست نداشتم اسلام را به عنوان يک دين قبول داشته باشم. البته بايد بگويم هدفي براي مسلمان شدن نداشتم ولي بايد اعتراف کنم هميشه به دنبال راهي بودم که حق را پيدا کنم. واين جاي سؤال دارد که چرا هميشه به دنبال حق مجهول درتکاپو بودم؟ وچرا بالاخره اين راه به اسلام ختم شد؟ با توجه به اينکه من صاحب بهترين مقام ومنصب بودم؛ من رئيس مبلغين مسيحي در کليسا بودم، از نظر رفاه در بالاترين مقام قرار داشتم. واقعيت اين است روزي رهبران کليسا براي عمليات تبشيري ما را به مأموريت سه روزه به منطقه (دايري) واقع در چند صد کيلومتري (ميدان) واقع در شمالي ترين نقطه جزيره (سوماترا) فرستاد. وقتي کار تبشير را به پايان رساندم منتظر ماشين ايستادم تا مرا به خانه مسئول کليسا آن منطقه ببرد؛ همچنان که ايستاده بودم پيرمردي به طرفم آمد؛ او به شدت نحيف بود لباس هايش از کثرت پوشيدن رنگ باخته بود، حتي نعلين هايش نيز با چند رشته سيم به هم وصل کرده بود. او کوفيه اي سفيد بر سر داشت وآرام ولي با وقار به طرفم آمد. او معلم قرآن آن مناطق بود که در اصطلاح عاميانه به او ملاي مکتب خانه مي گويند. وقتي به من نزديک شد؛ ابتدا سلام کرد سپس سؤالي از من پرسيد که کمي برايم عجيب بود او به من گفت: تو در سخنرانيهايت گفته اي که عيسي خداست چه دليلي بر اله بودن عيسي داري؟ من به تندي به او گفتم: چه دليل داشته باشد وچه نداشته باشد اين هيچ ربطي به تو ندارد! اگر دوست داري ايمان مي آوري واگر نه بر روي کفر باقي بماني! او پشتش را به من کرد ومنصرف شد. بعد از اينکه او رفت من به فکر فرو رفتم؛ با خود گفتم محال است او به بهشت وارد شود زيرا بهشت براي کساني است که به الوهيت عيسي ايمان بياورند.! وقتي به خانه ام برگشتم وضعم از اين بدتر شد صداي او دائم در گوشم طنين انداز بود. فکرم دائم به حرف هاي او منحرف مي شد. اين باعث شد که به انجيل مراجعه کنم تا جواب سؤالش را بيابم. همانطور که مي دانيد چهار انجيل معروف وجود دارد که اسامي آن ها به ترتيب عبارت است از: انجيل متي، انجيل لوقا، انجيل مارک وانجيل يوحنا که اين ها اسامي افرادي است که اين انجيلهاي چهار گانه رانوشته اند. سؤالي به ذهنم خطور کردبا خودم گفتم: آيا براي قرآن نيز نسخه هاي متفاوتي وجود دارد؟ جواب برايم واضح بود: خير؛ انجيلهاي چهار گانه که نام بردم مصدر تمامي تعاليم دين مسيحيت مي باشد. به تحقيق در انجيلهاي چهار گانه پرداختم؛ ابتدا به سراغ انجيل متي رفتم تا ببينم در مورد عيسي چه مي گويد؛ در انجيل متي آمده است: (عيسي مسيح نسبش به ابراهيم وداوود مي رسد....) (1: 1) پس با اين حساب او نيز يک بشر بوده است. در انجيل لوقا مي خوانيم: (و او بر خاندان يعقوب براي هميشه حکم مي راند وهيچ نهايتي بر حکم او نيست) (1-33) درانجيل مارک مي گويد: (اين سلسله اي از نسل عيسي مسيح پسرخداست) وبالاخره در انجيل يوحنا در مورد عيسي مسيح مي گويد: (در ابتدا او کلمه اي بود که آن کلمه نزد خدا بودسپس آن کلمه خدا شد) (1: 1) معني اين جمله اين است: ابتدا مسيح، سپس مسيح نزد خدا؛ سپس مسيح خود خدا. با خودم گفتم اين اختلاف بارز در کتب چهارگونه چگونه توجيه مي شود. در اين کتب معلوم نيست مسيح بنده خداست يا پسر خداست يا پادشاه است يا هم خود خداست! به فکر فرورفتم سعي کردم جوابي براي اين سؤال پيدا کنم اما بي فايده بود. دوست دارم يک سؤال را از مسيحيان بپرسم آيا در قرآن بين آيات تناقض وجود دارد؟ جواب خير- چرا چون قرآن از جانب خداوند نازل شده است اما انجيل هاي چهار گانه از تأليفات بشر است. همه شما مي دانيد که حضرت عيسي درطول عمرش به دعوت به سوي الله فرا مي خواند حالا سؤال اساسي اين است مبدأ اساسي که عيسي عليه السلام به آن فرا مي خواند چه بود؟ به جستجودر کتاب هاي مقدس پرداختم. در انجيل يوحنا متوجه جملاتي شدم که حضرت عيسي به دعا وتضرع به درگاه خداپرداخته است. با خودم گفتم اگر عيسي همان خداي قادر وتواناست آيا احتياج به دعا وگريه وزاري دارد! در دعايي طولاني او به وحدانيت خدا اعتراف دارد وخود را فرستاده خداوند به سوي قوم بني اسرائيل مي داند. وقتي بيشتر به فکر فرورفتم مسأله اي يادم آمد که در مناجات هايم مي گفتم: خداي پدر خداي پسر خداي روح القدس سه در يک! مسأله ي عجيبي بود اگر از يک دانش آموز ابتدايي بپرسيد: 1+1+1 چند مي شود مي گويد 3 اگر به او بگوييم 3= 1 مي شود هرگز قبول نخواهد کرد. اين جا تناقض آشکاري را ملاحظه مي کنيم، زيرا عيسي به صراحت در انجيل به وحدانيت خدا اعتراف دارد.

جستجويم را در انجيل ادامه دادم در (سفراشعيا) اين جمله وجود دارد (... من معبود برحق هستم و الهي ديگر وجود ندارد و کسي مانند من نيست) تعجب من زماني بيشتر شد وقتي بود که مسلمان شدم ودرقرآن شبيه اين آيه را ديدم که در سوره اخلاص خلاصه شده بود. پس منبع کلام يکي است. نکته جوهري ديگري که دراسلام آوردن من بي تأثير نبود مسأله گناه موروثي يا اشتباه اول است که در مسيحيت مي گويند تمام بني بشر حامل خطاي آدم و حوا مي باشند حتي جنين در رحم مادر نيز از اين امر مستثني نيست! منظور از گناه اول اين است که اولين خطايي که آدم وحوا مرتکب شدند وآن اين بود که در خوردن آن درخت نافرماني خدارا کردند پس به همين دليل آدم گناهکار متولد مي شود. دوباره به جستجو پرداختم به (عهد قديم) مراجعه کردم در قسمت سفر حزقيال آمده است: (پسر حمل کننده ي گناه پدر نيست وپدر حمل کننده گناه پسر نيست نيکي هاي نيکوکار به او برمي گردد و بديهاي بدکار به او مي گردد اگر آدم بدکار از تمام گناهانش دست بکشد و تمام فرائضم را به جاي آورد و اعمالش بر عدل و حق باشد پس زندگاني روحاني خواهد يافت که زوالي نخواهد داشت وتمام گناهان گذشته او برعليه او محاسبه نخواهد شد.) (حزقيال 20: 18-21). اين درست چيزي است که در قرآن کريم آمده است: ﴿x9fwur âx91Ìx93s? ×oux91Îx97#ur ux91øx97Ír 3x93tx8d÷zé& ودر حديث نبوي نيز هست که پيامبر مي فرمايد: فرزند بني آدم بر روي فطرت دنيا مي آيد اين پدر ومادرش هستند که او را يهودي يا نصراني يا مجوس مي گرداند. اين قاعده اي است که دراسلام موجود است که در انجيل نيز اين قاعده وجود دارد. پس چطور گفته مي شود که فرزندان آدم گناهکار به دنيا مي آيند وگناهان اسلافشان را به دوش مي گيرند؟ پس اين عقيده به نص صريح کتاب موسوم به (مقدس) باطل ومتناقض است. مسأله سومي که در اسلام آوردن من بي تأثير نبود موضوع به صليب کشيدن حضرت مسيح مي باشد؛ طبق عقايد مسيحي گناهان بني بشر مورد مغفرت قرار نمي گيرد جز اينکه عيسي به صليب کشيده شود. من به اين موضوع انديشيدم، آيا اين عقيده درست است؟ طبق جمله اي که از (عهد قديم) آورديم اين عقيده باطل است. طبق اين جمله خداوند گناهان انسان را بدون هيچ واسطه اي مي بخشد. من جستجوهايم در قضاياي اعتقادي ادامه دادم. در قرآن خداوند در سوره صف از قول حضرت عيسي آمدن پيامبر را بشارت داده است اما در انجيلهاي چهار گانه چينين مطلبي را نيافتم به جز در انجيلي که موسوم به انجيل (برنابا) مي باشد که آن هم توسط کشيشان از نظرها پنهان است؛ مي دانيد علتش چيست؟ زيرا اين انجيل تنها انجيلي مي باشد که به صراحت به نبوت پيامبر اسلام اشاره شده است همچنين در آن آياتي وجود دارد که مطابق با مضمون آن در قرآن نيز هست. در انجيل برنابا (اصحاح 163) آمده است: در آن موقع شاگردان مسيح خواهند پرسيد: اي معلم بعد از تو چه کسي خواهد آمد؟ مسيح با خوشحالي وسرور جواب مي دهد: محمد پيام آور خدا که بعد ازمن همانند ابر سفيد که سايه اش تمام مؤمنين را در بر مي گيرد. در آيه اي ديگر در انجيل برنابا (اصحاح 72) خواندم: در آن موقع اندرياس (شاگرد) از معلم خود مسيح مي پرسد: اي معلم وقتي محمد آمد علامتهايش چيست تا او را بشناسيم؟ مسيح مي گويد: "او درزمان شما نمي آيد بلکه صدهاسال بعد از شما هنگامي که انجيل تحريف شده است وتعداد مؤمنين در آن زمان به سي نفر مي رسد آن موقع است که خداوند خاتم پيامبران را مي فرستد." آياتي که درمورد پيامبر بود را در انجيل برنابا شمردم آن ها را چهل وپنج آيه يافتم که دو آيه را به عنوان مثال آوردم. از تعاليم ديگر مسيحيت اين است که اگر فردي به الوهيت عيسي ايمان داشته باشد نجات يافته است؛ يعني اينکه هر گناهي که از تو سر بزند يا هر کاري که خواستي مي تواني انجام بدهي تا ماداميکه عيسي را به عنوان نجات دهنده قبول داشته باشي! دوباره به تحقيق پرداختم؛ درتعاليم مسيحيت آمده است مسيح را دستگير کردند وبه پاي محاکمه کشاندند وسپس به صليب کشيده شد واو را دفن کردند با خودم گفتم: تا وقتي که مسيح نتوانسته خود را از اين جريان نجات دهد چگونه انتظار داريم ما را نجات دهد. آيا کسي که به زعم آن ها خداست اينقدر ناتوان است؟ پس از تحقيقات فراواني که انجام دادم تصميم گرفتم از کليسا خارج شوم؛ بعد از آن بود که ديگر به کليسا نمي رفتم. البته اين به معني خارج شدن از مسيحيت نبود. همانطور که مي دانيد در مسيحيت مذاهب وفرقه هاي فراواني وجود دارد شايد کسي بگويد در اسلام نيز مذاهب مختلفي وجود داردبايد بگويم در اسلام مذاهب فقهي مانند (حنفي، مالکي، شافعي، حنبلي) در اصول هيچ اختلافي ندارند بلکه به توحيد خداوند، رسالت پيامبر وساير اصول دين ايمان دارنداما در مسيحيت در عقيده با هم اختلاف دارند وبه اين دليل است که هر فرقه اي از طوايف مسيحي کليساي مخصوص به خود رادارند؛ مي توانم به جرأت بگويم فرقه ها ومذاهب مسيحي به 360 فرقه مي رسد! در دين مسيحي هر قوم کليسا مخصوص به خود را دارند کاتوليکها به کليسا خود مي روند، پروتستانها کليساي مخصوص به خود را دارند، وبه همين منوال ارتودوکس ها؛ ميتوديست هاو.... به ترتيب کليساي خود را دارند. روزي يکي از دوستانم را ديدم؛ او از من دعوت کرد تا کاتوليک شوم، وويژگي هاي اين مذهب را برايم بيان کرد که من سابقا ًدر مذهب خودم نداشتم. دوستم مي گفت: "در اين مذهب حجره اي وجود دارد که به آن حجره غفران مي گويند؛ در اين حجره کشيشي با ريش هاي انبوه مي نشيند که لباس سياهي برتن داردوبر روي کسي که به او مراجعه کرده است الفاظ عجيب وغريبي مي خواند سپس به او مي گويد او آمرزيده شده است ومانند کودکي است که تازه ازمادر متولد شده است؛ يعني درطول هفته هر گناهي که مرتکب شدي کافي است که روز يکشنبه به کليسا مراجعه کني تا گناهانت بخشوده شودديگر نه احتياجي به عبادت داري ونه مکلف به انجام فرائض هستي، فقط کافي است که به کشيش مراجعه کني وبه گناهانت اعتراف کني! "همه ما مي دانيم که در اسلام بنده هر قدر هم بلند مرتبه باشد نمي تواند براي غفران ذنوب کس ديگري را موکل کند. کما اينکه مغفرت وبخشش گناهان فرائض يا نمازهاي پنج گانه را از انسان ساقط نمي کند؛ پس بر فرد توبه کننده اين است که بايد تمام فرائض ونمازها را به جاي مي آورد وگرنه توبه او هيچ تأثيري ندارد بلکه او با ترک فرائض دچار معصيت هم شده است. من به مراجعين آن کليسا نگاه مي کردم آن ها با حزن واندوه به حجره غفران وارد مي شدند وخوشحال وشنگول خارج مي شدند به خاطر اينکه فکر مي کردند مورد غفران قرار گرفته اند، اما من... اندوهگين داخل شدم ووقتي خارج شدم غمگين تر بودم. علتش چه بود؟ براي اينکه گناهان من را کشيش متحمل مي شد پس چه کسي گناهان او را به دوش مي کشيد؟ به خاطر همين اين مذهب مرا قانع نکرد واز آن خارج شدم وبه دنبال دين ديگر گشتم. بعد از آن با مذهبي آشنا شدم که به آن ها (شهود يهوه) مي گفتند؛ من رئيس اين مذهب را ديدار کردم. به او گفتم: شما چه کسي را مي پرستيد او گفت: خدا به اوگفتم: پس مسيح کيست؟ گفت: عيسي رسول خداست. وقتي اين را شنيدم خيالم راحت شد چون خودم به اين نظريه متمايل بودم. به کليساي آن ها وارد شدم حتي يک صليب را نيافتم. من علت را از اوجويا شدم؛ او گفت: صليب نشانه کفر است به خاطر همين آن را در کليسايمان آويزان نمي کنيم. اين حرف هاي او مرا قانع کردوبه مدت سه ماه به آموزش تعليم اين دين پرداختم. روزي با کشيش بزرگ کليسا که هلندي بود گفتگوداشتم. به او گفتم: سرورم؛ اگر من بر روي اين مذهب بميرم عاقبتم به کجا مي انجامد؟ او گفت: همانند دودي که به آسمان مي رود مي شوي! متعجبانه به اوگفت: ولي من که سيگارنيستم، بلکه من انسان هستم که داراي عقل ووجدان مي باشم. سپس به اوگفتم: با اين حساب بعد از ممات به کجا خواهيم رفت؟ گفت: آن ها به ميداني وسيع وارد مي شود. گفتم: آن ميدان کجاست؟ گفت: نمي دانم! به او گفتم: سرورم اگر من بنده ي مطيعي بودم وبه دين پايبند بودم آيا به بهشت وارد مي شوم؟ گفت: نه گفتم: پس به کجا خواهيم رفت؟ اوگفت: کساني که وارد بهشت مي شوندفقط 144 هزار نفرهستنداما تو دوباره به زمين سکونت خواهي کرد. به او گفتم: ولي سرورم در آن زمان ديگر قيامت برپاشده است وزميني وجود نخواهد داشت؟ به من گفت: تو حقيقت قيامت را درک نکرده اي! اگر تو صاحب يک صندلي باشي که در بالاي آن حشرات موذي در حال پرواز است آيا براي خلاص شدن از آن حشرات، صندلي را مي سوزاني؟ گفتم: خيرگفت: تو حشرات را از بين مي بري وصندلي سالم مي ماند زمين نيز همين طور است وقتي از گناهان وخطاها تطهير شد دوباره مردم از ميدان به آنجا برخواهند گشت. پس ما چيزي به نام آتش جهنم نداريم! اينجا بود که تصميم گرفتم مسيحيت را ترک کنم وبه هيچ مذهب مسيحي ديگري نپيوندم. در يکي از روزها حيران براي يافتن حقيقت درراهي مي رفتم؛ درمسيرم معبدي را ديدم که خيلي زيبا بود. در روي سقف آن مجسمه اي از اژدها وجود داشت؛ برروي ديوارهانيز از آن تصاوير وجود داشت. روبروي دروازه آن نيز دوتمثال بزرگ از دو شير وجود داشت. وقتي مي خواستم به آنجا وارد شوم مردي جلويم را گرفت. به من گفت: کجا؟ گفتم: مي خواهم داخل شوم. گفت: قبل از ورود بايد کفش هايت را در بياوري اينجا معبد ماست وتو بايد مکان عبادتمان را احترام بگذاري. با خودم گفتم: حتي بودايي ها نيز معني نظافت را مي دانند در دين سابقم هيچگاه به ياد نمي آورم که موقع کليسا رفتن کفشهايم را در بياورم. مدتي بودايي شدم اما زود آن را ترک کردم چون احساس مي کردم در آنجا نيز حق را نخواهم يافت. بعد از آن تصميم گرفتم هندو شوم. در اين دين خيلي پيشرفت کردم به طوري که توانستم کارهاي خارق العاده نيز را بياموزم. ديگر عبورکردن از روي زغال هاي گداخته وراه رفتن برروي ميخ هاي تيزويا وارد کردن ميخ به بدن برايم عادي شده بود. ولي بعد از مدتي احساس کردم اين دين نيز مرا قانع نمي کند. روزي با کاهن معبد ديدار داشتم. به او گفتم: شما چه کسي را مي پرستيد؟ گفت: برهما، ويشنو وشيواــ (برهما) اله مردم (ويشنو) اله خيرو (شيوا) اله شر. اين سه در جسد انساني به نام کريشنا تجلي پيدا کردند واوست که در نزد هندوها منجي عالم به شمار مي رود. با خودم گفتم: پس با اين حساب تفاوتي بين دينهاي مسيحيت وهندووجود ندارد هردودين به 3 نفر فرا مي خوانند که در يک نفر متجلي شده اند هر چند که نامها متفاوت است. به کاهن هندي گفتم: کريشنا چگونه به وجود آمده است؟ او گفت: قبل از دوهزارسال پيش در سرزمين هند پادشاهي ظالم زندگي مي کرده است که حتي به فرزندانش نيز رحم نمي کرد از ترس اينکه آن ها ملکش را غصب کنند او صاحب هر فرزند ذکوري مي شد آن ها را مي کشت تا ملکش از دست نرود در يکي از شبها که پادشاه روبروي قصرش نشسته بود سياره اي را بالاي سرش ديد که ظاهر شد. آن سياره با سرعت زيادي درحرکت بودتا اينکه در فضا متوقف شد ونورش را بر گله ي گاوها منعکس کرد. وقتي پادشاه علت آن را از بزرگان ودانشمندان پرسيد آن ها به کتبشان مراجعه کردندوبه اين نتيجه رسيدند که اين تجلي خدايگان در جسم انساني به نام سري کريشنا مي باشد. با خودم گفتم: نظير اين قصه در ديانت مسيحيت داشتم هرچند که اسامي متفاوت بود من نيز اين داستان را وقتي کشيش بودم بارها وبارها براي مردم بازگو کرده بودم با اين تفاوت که به جاي شهر آن پادشاه (بيت لحم) وانسان مورد نظر نيز مسيح بود پس با اين حساب بين اين دوقصه هيچ تفاوتي وجودندارد. گفتگويم را با آن کاهن ادامه دادم به او گفتم: سرورمن اگر من در حالي که بردين شما هستم بميرم سرانجامم به کجا مي انجامد؟ او گفت: نمي دانم فقط اين را بدان که مورچه ها وپشه ها وحشرات را نبايد بکشي زيرا ممکن است اين حشرات آبا واجدادت باشند! درنهايت تصميم گرفتم از تمام مذاهب خودم را خلع کنم. فقط يک راه داشتم، اسلام تنها راه موجود برايم بود که به علت تعاليمي که در کودکي آن را فرا گرفته بودم دوست نداشتم مسلمان شوم. مي خواستم حتما ً حق را بيابم. روزي به همسرم گفتم: از امشب به بعد دوست ندارم کسي مزاحمم شود، مي خواهم خالصانه نزد خداوند دعا کنم تا مرا هدايت کند، اتاقم را برروي خودم بستم ومتضرعانه به سوي او دست دراز کردم: "خداوندا اگر واقعا ً موجود هستي پس مرا به سوي ديني هدايت کن که براي بندگانت در نظر گرفته اي." دعا به درگاه خداوند مانند هر طلب عادي نيست. دعاي من به درگاه خداوند مدت کوتاهي نبود بلکه مدتهاي مديدي طول کشيد. تقريبا ًهشت ماه به طول انجاميد، تا اينکه در شب سي ويکم از ماه اکتبر1971 برابر با دهم رمضان مانند هر شب به دعا پرداختم سپس به رختخوابم وارد شدم وبه خواب عميق فرورفتم. خواب عجيبي ديدم؛ خود را در مکاني تاريک يافتم که چشمم ياراي ديدن اشيا را نداشت، به ناگاه شخصي نوراني را در جلويم ديدم او به طرفم مي آمد او لباس سفيد بلندي وعمامه اي به سر داشت؛ سيماي او بسيار نوراني وزيبا بود که قبلا ً نظيرش را نديده بودم. ريشهاي سياه انبوهي داشت. باصداي ملايمي به من گفت: شهادتين را تکرار کن. من تا آن موقع چيزي در مورد کلمه توحيد نمي دانستم گفتم: شهادتين چيست؟ سپس گفت: بگو «أشهد أن لا اله الا الله وأشهد أن محمدا رسول الله» من در عالم رؤيا سه بار شهادتين را تکرار کردم سپس آن مرد رفت. وقتي از خواب بيدارشدم خيس عرق شده بودم، به اولين مسلمان که برخوردم از او در موردشهادتين وارزش آن در اسلام پرسيدم: اوگفت: شهادتين اولين رکن اسلام است؛ فقط کافي است که کسي آن را تکرار کند تا به دين اسلام وارد شود. از او معانيش را پرسيدم او برايم توضيح داد، بعد از سخنان او بسيار انديشيدم وصف مردي که در خواب ديده بودم را گفتم وصفش دقيقا ً در ذهنم باقي مانده بود وقتي اوصاف او را برشمردم آن مرد خوشحال شد وگفت: تو پيامبراسلام حضرت محمد (صلي الله عليه و سلم) را به خواب ديده اي. درست بعد از بيست روز يعني در روز عيد فطروقتي صداي تکبير مسلمانان را مي شنيدم در پوست خود نمي گنجيدم؛ اشک از چشمانم جاري شده بود اين اشک اندوه نبود بلکه اشک شادي بود که ازچشمانم جاري بود خدا را به خاطر هدايتم شکر کردم. بعد از آن همسرم را بين اسلام ومسيحيت مخير کردم که او اسلام را انتخاب کرد. لازم به ذکر است اووخانواده اش در کودکي مسلمان بوده اند که به علت فعاليت مبشرين مسيحي شده بودندکه البته اين ازجهل آن ها نسبت به دين حنيف اسلام بوده است. خوشبختانه بعد از آن تمام فرزندانم نيز به دين اسلام پيوستند...



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها :